تبليغاتX
تاراج نامه: درددلی با سایه ام

تاراج نامه: درددلی با سایه ام

انسانها وقتي که خود مي شنوند چه مي گويند در مي يابند که چه فکر مي کنند

قدم زنان با گوش دادن به صدای لق خوردن سنگ فرشهای خیابان از محل کارم دور می شوم و به سمت غرب حرکت می کنم، گرمای بعد از ظهر و هوای دم کرده به ذهنم چنین متبادر می کند که به خدا بگم: "خدایا من دلم بارون می خواد! می خوام برم زیر بارون تا همه خستگی هام را بشورم و حسابی خیس بشم  و ..."

عصری بد جور هوس تئاتر کرده بودم، با شناختی که از کارهای در حال اجرا داشتم یکی را برای تماشا انتخاب کردم و رفتم دیدم. کاری با سبکی خاص یا بهتر است بگم بدون سبک که الحق و انصاف همان چیزی بود که کارگردانش گفته بود: "می خواستم به فرهنگ غنیِ پشتِ سرم بی توجه باشم، می خواستم به کلمات مزخرف فاخر بی توجه باشم، آنقدر هم نمایش ام تجربی نباشه که کسی چیزی نفهمه، من بسیار آموخته ام و این همچنان ادامه دارد که ساده باشم و قصه مو تعریف کنم."

وقتی فکر می کنم این چند وقته تئاتر های زیادی دیدم که تم اصلی آنها دروغ بوده است، تنوع کارهایی که در این زمینه هست بی مفهوم نیست و می تونه نشون از این باشه که دروغ چنان در فرهنگ ما نهادینه شده که می توان هنر دروغ را به شکلی انتقادی بر روی صحنه و در بازی هنرمندانه بازیگران دید. البته کار امشب بی توجه به مستندات تاریخی از آدم و حوا شروع شد با هابیل و قابیل ادامه پیدا کرد تا بچه ای با طعم خوشمزه دروغ به دنیا آمد، مدرسه رفت، دانشگاه رفت، ازدواج کرد، و وقتی تصمیم می گیره دروغ نگه زندگیش از دستش میره ، مثلِ خیلی چیزهایی که راحت به دست میان و راحت تر از دست میرن .

بعد از دیدن تئاتر در حالی که بدون توجه به دانه های باران به حرفهای  یک "جوجه مارکسیست" در مورد تئاتر و اندیشه های چپ در پیاده روهای ولیعصر گوش می کردم، یک دفعه باران شدت گرفت و منی که چند ساعت قبل چنین چیزی را از خدا خواسته بودم، خودم را به زیر سقفی رساندم و بعد از چند دقیقه که  بارش باران آرامتر شد باز تنهایی به راهم ادامه دادم و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1391ساعت 0:23  توسط بهزاد  | 

کهنه سرباز نه تنها به خاطر انسان بودن بلکه به خاطر کهنه سرباز بودنش برایم جایگاه خاصی داره، اما از لحاظ فکری با هم اختلاف هایی داریم.

سرم به کاری گرم بود که حرف کهنه سرباز در مورد داستان فیلم جدید فرهادی من را به او متوجه کرد. او همانند خیلی دیگه از کسانی که خواننده هر روزه کیهان هستند و لیست انتخاباتی شان همان چیزیه که جبهه متحد اعلام می کنه، بر این اعتقاد بود که فرهادی برای سیاه نمایی و کمکی که این سیاه نمایی برای اثبات صادق نبودن ایران در جامعه جهانی کرد، اسکار دریافت کرده است. و این بار فرهادی قصد داره به شکلی دیگه به سیاه نمایی بپردازه و زندگی مهاجرین افغان در ایران را فیلم کند.

کم کم کهنه سرباز از میزش جدا شد و اومد جلو میز من، اگر جملاتی که فرهادی بعد از گرفتن اسکار گفت جزئی از دیالوگهای فیلمش بود باز به او اسکار می دادند؟ و در ادامه از اینکه واقع گرایی در سینمای ما جایی ندارد با اشاره ای به سینمای جنگ به این نکته اشاره کرد که جنگ چیزی نبود که در فیلم ها نشان می دهند.  سینماگران در مورد توان ما غلو کردند و با نا چیز دانستن دشمن ارزش رشادتهای همرزمانم را ناچیز کرده اند. در حالی که اشک چشمانش را پاک می کرد، ادامه داد در جنگ دشمن اول بیسیم ما را میزد و بعد بیسیم چی را و گاهی بچه ها از خود برای عبور از موانع پل می ساختند، کدوم فیلم نشان داد که ما در عملیاتی شکست خوردیم یا کدوم فیلم جنگی ما را می توان در عراق نمایش داد؟ در گریزی به حوادث چند سال پیش گفت؛ کسانی از درون سیستم موجبات رخدادهای آن سال را فراهم کردند، کسانی که هنوز در راس کارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 16:35  توسط بهزاد  | 

نه به قسمت اعتقاد دارم و نه خودم را لایق رفتن به چنین جایی می دانستم، بلکه به این باور رسیده بودم که او مرا دعوت کرده است.

مسجد شجره میقاتی است که همه رنگها در آنجا رنگ می بازند و بعد از شستن زنگار دل اعلام حضور میکنی برای پذیرفته شدن و راهی میعادگاه می شویی تا خس بودن خود را به خود یادآورشوی.

زیباترین حس این سفر وقتی شکل گرفت که سرم را بالا آوردم و برای اولین بار به کعبه نگریستم. نوع و تعداد حرکت برایم جای سوال است! یک جا باید هفت دور چرخید و در جایی دیگر باید هفت بار دوید تا از خودت دور شوی و به او برسی. یک جا مسیر دورانی است و جای دیگر سعی در امتداد دو نقطه و ... . در عرفات و بر بالای جبل الرحمه شناخت خدا را از شناخت خود باید آغاز کرد تا در مشعر و منا این شناخت با دور کردن شیاطین و هواهای نفسانی به کمال برسد، که این در ایام تمتع حاصل می شود.

چند جا نفسم سعی در شمردن ضربان قلبم داشت؛ یک بار در مزدلفه، بار دیگر کنار کوه صفا و هنگامی که از دریچه غار حرا به خانه خدا نگاه میکردم، و باز این نام حسین بود که شورانگیزی میکرد.

دید و احترام ما به خاندان پیامبر با دیدی که اونجا نسبت به قرآن و پیامبر حاکم است قابل قیاس است، در صورتی که این دو از هم جدا شدنی نیستند و تنها با هم می توانند موجبات رستگاری باشند. از طرفی دیگر هر دو اینها هر کدام در جایی به صورتی تعصبی ابزار دست گروهی برای دیکته کردن سیاستها و افکارشان بر مردم شده اند.

پ.ن. در طول این سفر نتوانستم جمله دوستی که گفته بود "دیدار به قیامت" را فراموش کنم.

پ.ن. این سفر تصویر من از او را جلایی دیگر داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 0:30  توسط بهزاد  | 

نه به قسمت اعتقاد دارم و نه خودم را لایق رفتن به چنین جایی می دانستم، بلکه به این باور رسیده بودم که او مرا دعوت کرده است.

بعد از ورود به شهر پیامبر راهی مسجدش شدم، مسجدی که جلال و بزرگی خاصی داشت و این بزرگی در هنگام نماز جلوه گاه حضور نمازگزاران بیشماری بود. در داخل مسجد سلام و صلوات دادن با صدای بلند ممنوع است، و ایستادن، نگریستن و گریستن بر مدفن کسی که پیام آور اسلام بوده، نماد شرک است. تنها می توان در حال راه رفتن یا نماز وقتی بغض هایت را می خوری گونه هایت را میزبان اشک هایت کنی.  از باب جبرئیل که وارد می شوی وقتی نگاهت به قفل دری که روبرویت قرار دارد برخورد می کند، رودخانه ی خروشان نه تنها دلت را می لرزاند بلکه بغض هایت را با صدای قلبت همنوا می کند.

هنوز تا اذان صبح نیم ساعتی باقی است و قدمها با چشمانم همراه می شوند تا نور را در تاریکی آنطرف دیوار جستجو کند. بعد از نماز صبح  درها باز می شود و درحالی که تاریکی هوا هنوز خودنمایی می کند وارد بقیع می شوم. از فاصله چند ده متری فقط تاریکی قابل مشاهده است و چشمها از دید چشمهایی پنهان است، اما می توان نور را نه تنها در چشم هایی که به خاک خیره شده اند بلکه در گونه ها دید. با بالا آمدن خورشید کبوتر ها بال های خود را می گشاند و به بهانه دانه ای ناچیز دنبال قبری مخفی از این سو به آن سو پرواز می کنند.

پ.ن. هفته زن و روز مادر مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 19:13  توسط بهزاد  | 

از سرما و گرد و خاک بیرون به درون پناه برده بودم. در حالی که در درون جستجو می کردم، پیامکی دریافت کردم مبنی بر اینکه ...

بعضاً شاهد این هستم که اطرافیان از این خبر خوشحال اند و می گویند خوشا به حالت که می روی به ...

تصویری که از او دارم منحصر به خودمه، تصویری که از دید برخی افراطی و از دید دیگران شرک آلود است. اما هرچه هست برای خودم هست و دوستش دارم.

نمی دانم بگویم کجا می روم؟ اما به گفته شیخ بهایی؛

روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم، صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

پ.ن.1- مسافرم اما نمی دانم آنجایی که می روم را چه بنامم.

پ.ن.2- دوستان و عزیزان از همگی تان حلالیت می طلبم.

پ.ن.3- این نوشته آخرین نوشته قبل از سفرم هست، امیدوارم اگر به امید خدا برگشتی بود در مورد جایی که رفتم هم بنویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 17:46  توسط بهزاد  |