قدم زنان با گوش دادن به صدای لق خوردن سنگ فرشهای خیابان از محل کارم دور می شوم و به سمت غرب حرکت می کنم، گرمای بعد از ظهر و هوای دم کرده به ذهنم چنین متبادر می کند که به خدا بگم: "خدایا من دلم بارون می خواد! می خوام برم زیر بارون تا همه خستگی هام را بشورم و حسابی خیس بشم و ..."
عصری بد جور هوس تئاتر کرده بودم، با شناختی که از کارهای در حال اجرا داشتم یکی را برای تماشا انتخاب کردم و رفتم دیدم. کاری با سبکی خاص یا بهتر است بگم بدون سبک که الحق و انصاف همان چیزی بود که کارگردانش گفته بود: "می خواستم به فرهنگ غنیِ پشتِ سرم بی توجه باشم، می خواستم به کلمات مزخرف فاخر بی توجه باشم، آنقدر هم نمایش ام تجربی نباشه که کسی چیزی نفهمه، من بسیار آموخته ام و این همچنان ادامه دارد که ساده باشم و قصه مو تعریف کنم."
وقتی فکر می کنم این چند وقته تئاتر های زیادی دیدم که تم اصلی آنها دروغ بوده است، تنوع کارهایی که در این زمینه هست بی مفهوم نیست و می تونه نشون از این باشه که دروغ چنان در فرهنگ ما نهادینه شده که می توان هنر دروغ را به شکلی انتقادی بر روی صحنه و در بازی هنرمندانه بازیگران دید. البته کار امشب بی توجه به مستندات تاریخی از آدم و حوا شروع شد با هابیل و قابیل ادامه پیدا کرد تا بچه ای با طعم خوشمزه دروغ به دنیا آمد، مدرسه رفت، دانشگاه رفت، ازدواج کرد، و وقتی تصمیم می گیره دروغ نگه زندگیش از دستش میره ، مثلِ خیلی چیزهایی که راحت به دست میان و راحت تر از دست میرن .
بعد از دیدن تئاتر در حالی که بدون توجه به دانه های باران به حرفهای یک "جوجه مارکسیست" در مورد تئاتر و اندیشه های چپ در پیاده روهای ولیعصر گوش می کردم، یک دفعه باران شدت گرفت و منی که چند ساعت قبل چنین چیزی را از خدا خواسته بودم، خودم را به زیر سقفی رساندم و بعد از چند دقیقه که بارش باران آرامتر شد باز تنهایی به راهم ادامه دادم و ...
